خبری نیست ز تو !
دل من می خواهد، که بدانی بی تو، دل سو دا یی من میمیرد
یادت ای دوست بخیر نازنینم خوبی ؟
خبری نیست ز تو دل من میخواهد،
که بداند چه کسی در دل دریایی تو جا دارد؟
یادت ای دوست بخیر.
یاد آن لحظه که دستان تورا بوسیدم
یاد آن خنده ی پر معنایت، که به یادم مانده
که مرا در دل تنهایی خود جای گذاشت
من شنیدم که توهم تنهای
من شنیدم که کسی قلب تورا،
زیر بی رحمیه پایش له کرد
ولی اکنون منو تو مثل همیم هردو آزرده ی عشق
من دلم بسته به چشمان تو بود،تو دلت بسته به چشم دگران
راستی تو بگو، که بیادم هستی،خبری از شب تنهایی من میگیری
هرچند تو خودت میدانی، که دلم تنها نیست،
من هنوزم به تو می اندیشم که دراین نفرت هر ثانیه ی بغض زمان
در تب و تاب شب تیره ی خون،
در میان این همه سایه ی سرد و تو تنهایی و من، به تو می اندیشم
و تو در بست غمگین زمین پنهانی
و تو تنهایی و من به تو می اندیشم
کاش میشد که تو با من باشی
کاش میشد که تو رو یافت در این فاصله ها
کاش می شد به دلت محرم، بود
یا به زخم جگرت مرهم شد
من فراموشم شد، آنهمه سردی را
این همه حرف حدیث، که سرودم امشب
نا مه ای بود، به دستان شما،
کاش به دستت برسد تا بدانی که من از، شب دلتنگیه تو با خبرم
و چقدر محتاجم، که تو با من باشی
[ یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 22:43 ] [ √☼ღßÎzɧαηღ☼√ ] [ ]
برچسب:
نویسنده: سینا باقریان